الا عاشق مشو فرهاد...
مکن با من چنین خواری که با آهی بسوزم من مکن با من چنین تایی کزو خندان شود د شمن
همان تارت که رقصان است برای مردن آسان است
مزن بردل چنین تاری که مرگ از من هراسان است
اگر داغ است به پیشانی مباد از من پشیمانی
که آخر داغ پنهانی شود اسباب ویرانی
اگر درداست بگو درد است که دردهمزاد یک مرداست
وگرعیب است چه باک ازآن که با چشم تو گل کَرده است
وگرطوفان شود عالم چه باک دارم ازاین جانم
که پیش ازشوراین عالم من این جان رابه تو دادم
وگرگویی چه داری تو بگویم هر چه خواهی تو
مخند بر این سخن جانا که جان ریزم به پای تو
الا عاشق مشومجنون که صحرا پر زحیوان است به این عمری که برباداست که صحرا پرزطوفان است
الا عاشق مشوفرهاد که کوهستان بسی سنگ است
به این جانی که بی رنگ است که جان کندن بسی ننگ است
ولی عاشق بدان من هم نه مجنونم نه فرهادم
ولی در پیچ گیسویش به هر سویش چه پیچانم به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم 
نوشته شده توسط اکبر در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پسره جزیره
اینا فقط دخترونس!!!
زیر بارون ، من و تو ، تنهای تنها
شب نقره ای من
دوست خوبم(محمد)
تكسوار عشق
پرستو* فنچ كوچولو*مسافر عاشق*
اهوی تنها
سهیلا
فريبا
پانته ا
کیوان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
طراح قالب
POWERED BY