شادتر از روزهاي قبل و قبل تر باشیم...


بايد خريدارم شوي،تا من خريدارت شوم
وز جان و دل يارم شوي،تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران،بازيچه ي بازيگران
اول به دام آرم تو را،وانگه گرفتارت شوم

چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود...



به جز قصه ی اين عشق چي گفتم چي شنفتم
همش درد دلم بود اگه قصه مي گفتم
آخ اگه قصه مي گفتم
چه حرفها كه نگفته هنوز روي لبامه
چه شعر ها كه نخونده هنوز توي صدامه
آخ هنوز توي صدامه
تو قلبم تورو دارم اگه خونه به دوشم
من اين عالم عشقو به عالم نفروشم
نري دنبال مستي خودت در شرابي
واست مي چي بريزم خودت باده ی نابي
آخ خودت باده نابي
ميگن عالم مستي همين عالم عشقه
چه خوشبخت دل من كه دردش غم عشقه
چه خوبه بدوني كه با مهربوني
مي توني تو قلبم بموني
بمون تا بتونم يه عاشق بمونم
يه دنياست تو چشمات واسه من نگاهات
مثل مستي خيام تو شعرام
مثل بارونه رو دريا
مثل مهتابه تو صحرا
بمون تا بتونم يه عاشق بمونم
تو تنها واسه من تو دنيا
عزيزي مثل مجنون واسه ليلا
مثل وامق واسه عذرا
مثل خورشيد واسه فردا

زندگی الماس اســــــــت قدرش کسی داند که هشیار است
زندگی زیـــــــــــباســـــت کسی داند که بینا اســـــــــــــــــــت
زندگی بوی خوش است قدرش کسی داند که بیدار است
عشق مثال گلی ست که در قبال زیبایی و عطر خود محتاج رسیدگی و ابراز
محبت میباشد...درک احساس و نیاز گل سهل است و دشوار....
|
دوست دارم قد خدا قد تموم قصه ها تو رو قسم به عشقمون یه شب دیگه پیشم بمون چراتوباورنداری حرف دل عاشقمو چرا تو تنها می زاری دستای سرد خستمو بیا که با صدای تو مهر و سکوت و میشکنم هزار هزار شعر و غزل نخونده فریاد می زنم من می خوام تو چشم تو نگاه کنم اسمتو شبانه روز صدا کنم وقتی که سحر میشه دوباره باز چشمامو تو چشم تو وا کنم خدا کنه که زندگی همیشه آفتابی باشه شبها برای عاشقا همیشه مهتابی باشه |

چون دستم بوي گل مي داد مرا به جرم گلچيني محكوم كردند ولي كسي فكر نكرد كه شايد گلي كاشته باشم به که باید دل بست به که شاید دل بست؟
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است،
هیچ کس نیست که فریاد پر از مهرمراگرم پاسخ گوید نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمرقدمی راه محبت پوید ،
خط پیشانی هرجمع خط تنهاییست همه گل چین گل امروزند در نگاه من وتو،حسرت بی فرداییست نقش هرخنده که برروی لبی می شکفد نقشه شیطانیست درنگاهی که تورا،وسوسه عشق دهد حیلهءپنهانیست,
خنده ها میشکفد برلبها تاکه اشکی برسرمژگان کسی ... ادامه این متن به زودی...
چشمان قشنگ تو

چه فایده
من اگر زیباترین شعر های عالم را بسرایم
و تو با حجب و حیای دخترانه
فقط بگویی:خیلی قشنگند!
وقتی که چشمای تو قشنگ تر از شعر های من است
من هیج وقت نتوانسته ام
چشم در چشم تو بدوزم و بگویم:
خیلی قشنگند!
کاش میشد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت
کاش میشد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت
کاش میشد از غم هایی که بر عالم رواست
با محبت با وفا با مهربانی ها نوشت
کاش میشد اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت
کاش میشد دلها از ازل مهمور حسرت ها نبود
کاین همه ای کاش بر دفتر دلها می نوشت
نوشته شده توسط اکبر در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت
۱- کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.
دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.
کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.
دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.
کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.
دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.
کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...
کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.
روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.
کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.
کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!
کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم .
۲ - عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
نوشته شده توسط اکبر در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پسره جزیره
اینا فقط دخترونس!!!
زیر بارون ، من و تو ، تنهای تنها
شب نقره ای من
دوست خوبم(محمد)
تكسوار عشق
پرستو* فنچ كوچولو*مسافر عاشق*
اهوی تنها
سهیلا
فريبا
پانته ا
کیوان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
طراح قالب
POWERED BY