



دستت را به من بده تا از تاریکی نترسیم
دستم را بگیر تا از آتش بگذریم
آنان که سوختند
همه تنها بودند!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز...
ولی گاهی به یادآور
رفیقی را که می دانی
نخواهی رفت از یادش...



خداوندا
نگاهت را
در جام چشمانم قاب خواهم کرد
و بر دیوار دل خواهمش کوبید
تا،هیچگاه،هیچکس
جای تو را در چشم و دلم نگیرد...



از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟
چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟
دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و
این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل
خاموش می سپارند!
نوشته شده توسط اکبر در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پسره جزیره
اینا فقط دخترونس!!!
زیر بارون ، من و تو ، تنهای تنها
شب نقره ای من
دوست خوبم(محمد)
تكسوار عشق
پرستو* فنچ كوچولو*مسافر عاشق*
اهوی تنها
سهیلا
فريبا
پانته ا
کیوان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
طراح قالب
POWERED BY