تبليغاتX
دلمردگان عشق

دلمردگان عشق

اخرین عشق من بهار برای روحش صلوات بفرست


 

نوشته شده توسط اکبر در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


همه ما بدون اراده به دنيا مي آييم

 

با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم

 

اين است مفهوم زندگي کردن 

 

پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن

 

و مگذار اين زمين پست

 

شنونده آواي غمگين دلت باشد

افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم

 

کوتاهي ميکنيم

 

آن زمان که دوستمان دارند

 

لجبازي ميکنيم

 

و بعد...براي آنچه از دست رفته

 

آه مي کشيم...


 

نوشته شده توسط اکبر در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم.............

 

یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او نمی داند

نگاهش می کنم بلکه شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند

بر روی ماه نوشتم که او را دوست می دارم

ولی ناگه زابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را پوشانید

پس چگونه گویم که او را

دوست می دارم؟...


 

نوشته شده توسط اکبر در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم
نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم
خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت
من باشم و آن کسی که من می خواهم ....
  


 

نوشته شده توسط اکبر در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت


بگذار تا شيطنت عشق
چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد
هر چند آنجا
جز رنج و پريشاني نباشد
اما كوري را به خاطر آرامش تحمل كن

عاقل باش اما عاشق!!!!!!


 

نوشته شده توسط اکبر در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


چه جور دلت

 

                        چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود
                  قصــه که از سـر نمشیـد با یکی بود یکی نبود

              چــه جـوری بـــاورم بشــه رفتـن تو تنگ غـــروب
             چه جوری آخه سررسید فرصت اون روزای خوب
            به خـــدا بــاورم نشـد وقتی که نشناختی من و 
             تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی من و

              از شـب پرپر زدنم چه جـــور تونستی بگذری
              من که غریبه نبودم چه جـــور دلت اومد بری
   
               گفتی بمــن تو هم بـــرو یه قصه ی تازه بگـو
                گفتی بمــن راهی بشـو تو جاده های پیش رو

               آخه بگو من و به کی سپردی وقــت بی کسی
            چــــرا نخواستی بمونی بــــداد اشــکام برسی

                با یکی بود یکی نبود قصه که از ســـر نمیشه
                 هیچکس آخه به غیر تو حرفام و از بر نمیشه


 

نوشته شده توسط اکبر در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط اکبر در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting