تبليغاتX
دلمردگان عشق

دلمردگان عشق

اخرین عشق من بهار برای روحش صلوات بفرست

شادتر از روزهاي قبل و قبل تر باشیم...

 


 

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم


  بايد خريدارم شوي،تا من خريدارت شوم

  وز جان و دل يارم شوي،تا عاشق زارت شوم     

   من نيستم چون ديگران،بازيچه ي بازيگران

   اول به دام آرم تو را،وانگه گرفتارت شوم

 

 


چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود...

قصه ای که از سر نمی شد با یکی بود یکی نبود...

چه جوری باورم بشه رفتن تو تنگ غروب...

چه جوری اخه سر رسید فرصت اون روزای خوب...

به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو...

تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو...

از شب پرپر زدنم چه جور تونستی بگذری...

من که غریبه نبودم چه جور دلت اومد بری...

گفتی به من تو هم برو یه قصه ی تازه بگو...

گفتی به من راهی بشو تو جاده های پیش رو...

اخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی...

چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی...

با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمیشه...

هیچ کس اخه به غیر تو حرفامو از بر نمیشه...

 

یادت باشه اگه شبی رفتی ستاره بیاری...

 

قلبتو وقت اومدن تو اسمون جا نذاری...

 

نری یه وقت پیدا کنی تو اسمون ستاره ای...

 

یه وقت با چشمات نبینم یه چشمک اشاره ای...

 

یه وقت نبینم خودت هم مثل ستاره ها بشی...

 

ستاره ای رو دیدی...روز و شب از خود بی خودی...

 

این زمینم واسه خودش یه اسمون رنگیه...

 

اسمونه این پایینا پر از ستاره سنگیه...

 

یه وقت از این ستاره ها گول نخوری ماه شبم...

 

اخه برای داشتنت همیشه در تاب و تبم...

 

می ترسم از دستت بدم اکه بری به اسمون...

 


توی اخرین تماست گفتی از یاد تو رفتم...

 

گفتی عاشقی دروغ از هوس بود هر چی گفتم...

 

دلم و چه ساده باختم به نگاه پر فریبت...

 

چه اتیشی می سوزونه اون دو تا چشم عجیبت...

 

دیگه حرمتی نذاشتی واسه این دل دیوونه...

 

دلم و شکستی باشه تو فقط یادت بمونه...

 

بعد تو جایی ندارم واسه موندن ای غریبه...

 

رفتنت راستی محض نه دروغ نه فریب...


 

به جز قصه ی اين عشق چي گفتم چي شنفتم

 

همش درد دلم بود اگه قصه مي گفتم

 

آخ اگه قصه مي گفتم

چه حرفها كه نگفته هنوز روي لبامه

 

چه شعر ها كه نخونده هنوز توي صدامه

آخ هنوز توي صدامه

تو قلبم تورو دارم اگه خونه به دوشم

 

من اين عالم عشقو به عالم نفروشم

 

نري دنبال مستي خودت در شرابي

 

واست مي چي بريزم خودت باده ی نابي

 

آخ خودت باده نابي

ميگن عالم مستي همين عالم عشقه

 

چه خوشبخت دل من كه دردش غم عشقه

چه خوبه بدوني كه با مهربوني

 

مي توني تو قلبم بموني

 

بمون تا بتونم يه عاشق بمونم

 

يه دنياست تو چشمات واسه من نگاهات

مثل مستي خيام تو شعرام

 

مثل بارونه رو دريا

 

مثل مهتابه تو صحرا

بمون تا بتونم يه عاشق بمونم

 

تو تنها واسه من تو دنيا

 

عزيزي مثل مجنون واسه ليلا

 

مثل وامق واسه عذرا

 

مثل خورشيد واسه فردا

زندگی الماس اســــــــت                                    قدرش کسی داند که هشیار است

زندگی زیـــــــــــباســـــت                                     کسی داند که بینا اســـــــــــــــــــت

زندگی بوی خوش است                                     قدرش کسی داند که بیدار است


عشق مثال گلی ست که در قبال زیبایی و عطر خود محتاج رسیدگی و ابراز

محبت میباشد...درک احساس و نیاز گل سهل است و دشوار....

 


دوست دارم

 

دوست دارم قد خدا قد تموم قصه ها   تو رو قسم به عشقمون یه شب دیگه پیشم بمون  چراتوباورنداری حرف دل عاشقمو

چرا تو تنها می زاری دستای سرد خستمو    بیا که با صدای تو مهر و سکوت و میشکنم

هزار هزار شعر و غزل نخونده فریاد می زنم

 

من می خوام تو چشم تو نگاه کنم

اسمتو شبانه روز صدا کنم

وقتی که سحر میشه دوباره باز

چشمامو تو چشم تو وا کنم

خدا کنه که زندگی همیشه آفتابی باشه

 شبها برای عاشقا همیشه مهتابی باشه

 


چون دستم بوي گل مي داد مرا به جرم گلچيني محكوم كردند ولي كسي فكر نكرد كه شايد گلي كاشته باشم به که باید دل بست به که شاید دل بست؟

 سینه ها جای محبت همه از کینه پر است،

هیچ کس نیست که فریاد پر از مهرمراگرم پاسخ گوید نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمرقدمی راه محبت پوید ،

خط پیشانی هرجمع خط تنهاییست همه گل چین گل امروزند در نگاه من وتو،حسرت بی فرداییست نقش هرخنده که برروی لبی می شکفد نقشه شیطانیست درنگاهی که تورا،وسوسه عشق دهد حیلهءپنهانیست,

 خنده ها میشکفد برلبها تاکه اشکی برسرمژگان کسی ... ادامه این متن به زودی...

 

 

چشمان قشنگ تو

 

                                  

چه فایده

من اگر زیباترین شعر های عالم را بسرایم

و تو با حجب و حیای دخترانه

فقط بگویی:خیلی قشنگند!

وقتی که چشمای تو قشنگ تر از شعر های من است

من هیج وقت نتوانسته ام

چشم در چشم تو بدوزم و بگویم:

خیلی قشنگند!


 

کاش میشد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت

کاش میشد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش میشد از غم هایی که بر عالم رواست

با محبت با وفا با مهربانی ها نوشت

کاش میشد اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش میشد دلها از ازل مهمور حسرت ها نبود

کاین همه ای کاش بر دفتر دلها می نوشت

 

 


 

نوشته شده توسط اکبر در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط اکبر در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت


۱-    کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.



روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.



یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم  .

          ۲ -     عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.

عشق در 10 کلمه                                                                                                                          


 

نوشته شده توسط اکبر در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت


 

                                 

به صلیب سینه هایت ... به خماری نگاهت...

به غروب غم گرفته ... به تمام خوابهایت ...

که در این جهان هستی ... گل من فقط تو هستی...

 

Image and video hosting by TinyPic                     

زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم باران مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم :  سوختم
در عشق خودم سوختم
سوختم و آموختم
بی وفايان در جهان
بسيارند در هر زمان
عاشقي; راز خود اندر دل بدار
سنگدلان بسيارند  مي سوزم اين نيز مي گذرد .
 
                            


 

نوشته شده توسط اکبر در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت 

 هر که با ما بود از ما ميگريخت 

 چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روي زمين زل ميزنم

گاه بر حافظ تفال ميزنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم

عشق را تن پوش جانم می کنی

         چتری از گل سایبانم می کنی

                  ای صدای عشق در جان و تنم

                           آن سکوت ساده و تنها منم

من پر از اندوه چشمان تو ام

           آشنایی دل پریشان تو ام

                   آتش عشق تو در جان منست

                            عاشقی معنای ایمان منست

کی به آرامی صدایم می کنی

         از غم دوری رهایم می کنی

                 ای که در عشق و صداقت نوبری

                         کی مرا با خود از اینجا می بری؟


 

نوشته شده توسط اکبر در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


عشق کجاست.......

فهم عاشقانه هستی
عشق، راز است.
حساب عشق از حساب شهوت جداست.
در شهوت هیچ رازی نیست.
شهوت یک بازی بیولوژیکی ست،
هر حیوان و پرنده و گیاهی، با این بازی آشناست.
عشق، با هستی رابطه دارد.
عشق، از چشمهی آگاهی می جوشد.
عشق، از اعماق هستی انسان متولد می شود.
شهوت، زاده ی حاشیه وجود آدمی است،
شهوت، نیاز تن است.
بیشتر آدمها با عشق بیگانه اند.
کسانی که عشق را تجربه می کنند،
در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور می شوند.
همین سکوت و آرامش است که آنها را با روح شان مأنوس می کند.
اگر با روح خود انس بگیری،
عشق تو دیگر یک رابطه نیست،
بلکه سایه ایست که تو را در همه جا همراهی می کند.
عشق به کسی یا چیزی محدود نمی شود.
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
به محض آنکه دستان خود را می بندی،
انها را از عشق تهی می کنی.
وقتی دستان خود را می گشایی،
همه ی هستی در آنها جای می گیرد.
خدا در هممه جهان نمی گنجد؛
فقط دل است که گنجایش او را دارد.
عشق و حقیقت، دو نام یک تجربه اند.
کسی که عشق را تجربه کرده،
 حقیقت را نیز تجربه کرده است.
کسی که حقیقت را تجربه نکرده،
عشق را نیز تجربه نخواهد کرد.
 
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
 
عشق، خود را احتکار نمی کند،
بلکه خود را با دیگران سهیم می شود.
عشق چشمداشتی ندارد.
عشق، سهییم شدن بی قید و شرط است.
عشق، خواهشی ندارد
و جویای تملک نیست.
عشق، سر مستی ِ بخشیدن است.
عشق، نیازی به تظاهر ندارد؛
فقط هست و همین برای او کافیست.
عشق، روح را می پرورد.
هرگز به ملالت نمی انجامد.
عشق های دروغین خوراک ِ نفس اند؛
فقط خویشتن دروغی ات را ارضا می کنند.
بنده ی عشق باش.
ببخش
و از شور و سرمستی ِ بخشیدن بهره مند شو.
عشق را وظیفه تلقی نکن.
اگر عشق را وظیفه تلقی کنی،
همه ی شور و هیجان ِ عشق را از بین می بری.
هرگز گمان نکن که به دیگران بدهکار هستی.
عشق، بدهکار کسی نیست.
وقتی عشق می ورزی،
منتظر پاداش و ستایش نباش.
توقع و چشمداشت،
سیمای ِ قدسی ِ عشق را می آلاید.
عشق ِ حقیقی
هرگز سرخورده نمی شود
و به یأس نمی انجامد.
فهم عاشقانه هستی- مسیحا برزگر
      
 
                                    
عمرم به تلخی تلخی ها گذشت
پیر شد دلم ، به سردی ایام شکست.
در فکر آرزوهای فردا سیر کردم
لحظه ها را فدای باورهای ساده ام کردم
فردا از راه رسید و در حسرت دیروز نشستم
کی آمد و کی رفت؟
مقصود نیافتم!
غم دوستان ،خنده ی ایام دیدم
عمرم بگذشت و به آخر رسید کارم
عجبم نیست که افسوس به کامم آمد
گردش ایام دیدم و کس نیامد به دیدارم
با وحشت تنهایی زندگی کردم
روزها به سر آمد و شب ها ناله کردم

 

عشق همین نزدیکی ست.
 
 
با نگاهی به خودم
همه را می نگرم
همه چیز وهمه کس
همگی چشمه ای از عشق وسرود
و حقیقت که چه بی پرده وساده
مرا می نگرد.
درس اول اینجاست:
عشق با خورشید است
وصداقت با آب
استواری با کوه
ساده بودن با خاک
ساده می آموزم
من امید از پرواز
زندگی از لبخند
مهر را از باران
بی ریایی از برف
هر چه اینجا با ماست
همگی راهنمای دل ماست
ساده می آموزند
که چرا ما باید
همه را دوست بداریم
وعاشق باشیم.


 

نوشته شده توسط اکبر در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت


همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟

                        چیست در همهمه دلکش برگ؟

                         چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال

 

                       چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

                       چیست در کوشش بی حاصل موج؟

                       چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری!

 

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

                            من به این جمله نمی اندیشم.

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

                       میبینم

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم.

 

همه جا

همه وقت

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را     تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند!

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

تورا دوست میدارم

تورا به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای عطر گستره ی بیکران و برای عطر نان گرم

برای برفی که آب میشود

برای نخستین گل

تورا برای دوست داشتن دوست میدارم

جز تو چه کسی میتواند مرا منعکس کند؟